تبليغاتX
2قلوهای افسانه ای
 

چقدر دلم برایت تنگ شده.چقدر دیر کردی!؟امسال دلم می خواست زودتر ببینمت.

ارزو می کردم زودتر برسی تا بنشینم و کلی با تو حرف بزنم.

تقویم را ورق می زدم تا حساب روزها دستم باشد.

غم و غصه و بغض گلویم را گرفته.چه سخن ها با تو دارم ماه من!

امسال که امدی خیلی ها کنار سفره سحر و افطار نیستند.

امسال خیلی ها بنا به عادت هنوز کنار سفره بشقاب اضافه می گذارند.

چشم خیلی ها به در است و دست های بیشتری رو به اسمان.

رمضان عزیزم!امسال که امدی کنار سفره ما هم یک جای خالی است.

دایی هم نیست.دایی جون را که یادت هست.

وقتی می امدی قران کنار دستش بود و کمک های پنهانیش به دیگران بیشتر از قبل.

او امسال نیست.سال های بعد هم که بیایی نیست.

ماه عزیز!خوش امدی که با تو حرف ها دارم و دعاهایی که نیاز به توجه بیشتر خدا دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:42  توسط eli | 
 

نفس های سرد زمستان به شماره افتاده اند و اخرین رد پاهای زمستان است...

دلم گرفته است.خسته از تمام ناامیدی هایم به پنجره خیره شده ام.

نسیم پنجره را باز می کند.چشمم به غنچه های نیمه باز درون حیاط می افتد.

پنجره را می بندم.باد شکوفه ای را پشت پنجره اورده.

بی تفاوت نگاه می کنم...حتی لبخند نمی زنم!!

در اتاق نشسته ام که گرمایی در پشتم احساس می کنم.افتاب درون اتاق می درخشد.

چند لحظه فکر می کنم.پرده را می کشم و اتاق را تاریک می کنم...

با خودم قهر کرده ام.با خودم و تمام احساساتم...!

صدای شر شر باران را می شنوم.دوست دارم بی تفاوت باشم اما...

اما بی انکه دست خودم باشد زیر باران می روم...

قطره های اشک اسمان روی سر و صورتم می ریزند...

باران انقدر تند می اید که هیچکس متوجه اشک هایم نمی شود!!

ایستاده ام زیر باران و گریه می کنم.تمام دلتنگی هایم...خستگی هایم...همه را گریه می کنم.

افتاب ۱ بار دیگر می اید و غنچه ها را نوازش می کند.

شرمنده به شکوفه ها لبخند می زنم.چند وقت است این کار را نکرده ام!!

همه پرده ها را کنار می زنم.پنجره را باز می کنم.

و به نسیم اجازه می دهم اتاقم را به هم بریزد!

بوی بهار می اید...می خندم...!!

                                         

                                                           عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 15:55  توسط eli | 
 

یکبار دیگر ۲۹ بهمن از راه رسید و ما ۲قلوهای افسانه ای ۲۰ ساله شدیم!!

اما اینبار حتی رسیدن روز تولدمان هم خوشحالمان نکرد!!

زیرا غمی بزرگ بر سینه مان سنگینی می کند!!

غم از دست دادن یک عزیز!!غم نبودن دایی گلم برای همیشه!!

جز صبر کاری نمی توان کرد!!این نیز بگذرد البته با غم و اندوه فراوان!!

 

تولد ۲۰ سالگیمون مبارک

تولد ۱ سالگی وبلاگمون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط eli | 
 

نمی دونم چی بگم؟؟ اصلا مگه چیزیم مونده که بگم؟!

خدا جون از کدوم مصیبتی که تو این ۱ ماه به سرمون اومده حرف بزنم!؟

به فاصله ۱ ماه ۲ تا از عزیزترینهامون رو بردی!!!

ولی بازم گفتیم راضیم به رضای تو!!

اما اخه چرا دیگه گل سر سبدمون تاج سرمون رو بردی؟؟

دیگه طاقت ندارم!!دیگه نمی تونم بگم خدایا شکرت!!

اخه چه جوری بگم؟؟چه جوری شاکر باشم وقتی دایی گلم پرپر شد!!

اون که سنی نداشت!! فقط ۴۶ سالش بود!!

دیشب دیدمش رفتم جلو بوسیدمش ولی نمی دونستم این اخرین دیدارمونه!

نمی دونستم فردا خبر میدن قلب پاک و مهربونش ایست کرده و

برای همیشه از پیشمون رفته!

دیشب هر کاری کردم خوابم نبرد!!به خودم گفتم چیه؟؟بگیر بخواب

حالا می فهمم چرا حالم بد بود.چرا دلم شور می زد!!

خدا ۵ سال پیش عزیز و اقا رو به فاصله ۷۰ روز ازمون گرفتی بس نبووووووووود؟؟

ای خداااااااااااااااااااااااا!! با درد نبودنش چه کنیم؟؟

به خدا زود بود بره!!خیلییییییییییییییییی زود!

اینهمه ادم تو این دنیاست.چرا باید در عرض ۱ ماه ۳ تا از عزیزای ما برن؟؟

کاری نمیشه کرد اینها بازی روزگاره!!

فقط می تونیم برای اون روح پاکش دعا کنیم

                                                 شادی روحش صلوات

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:54  توسط eli | 
 

امام حسین (ع) به اه و ناله ما نیازی ندارد!!!

به بالا و پایین پریدن های ما هم نیازی ندارد!!

خوش دارم اگر قرار است اشکی از این چشم ها جاری شود‌ به خاطر

داستان های ملودرام عشق برادر و خواهر و دروغ های شاخدار ساخته شده

برای عشقبازی های شجاع ترین و قهرمان ترین قهرمان های تاریخ نباشد.

بیایید به جای اشک ریختن برای این داستان های تحریف شده هدف از قیام

امام حسین (ع) را درک کرده و با تمام وجود احساس کنیم!!!

                                 

                                 التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:9  توسط eli | 
 

این بده که عادت کنی خودتو مدام به رنگ شرایط دربیاری یا خودتو زورکی توی

قالبی جا کنی که مال تو نیست یا توی دنیایی زندگی کنی و نفس بکشی که

موجوداتش نه تنها از جنس تو که حتی نزدیک به تو هم نیستن!!!

این بده که بخندی به چیزایی که به نظرت اصلا خنده دار نیستن و ناراحت بشی

برای بییییییییییییییییییی ارزش ترین ها!!

چرا؟؟ که فقط ثابت کنی که ادمی! که می فهمی! که درک می کنی! پس هستی!

بریز دور همه رو! کی گفته صورتت با ماسک قشنگتره؟؟؟عادت نکن!تغییر بده!!

خودت رو به اندازه قالب کوچیک نکن. یه قالب از نو بساز یه قالب بزرگتر که

گنجایش عظمت فکر و ذهنت رو داشته باشه!!

مضحک نماها رو به حال خودشون بذار و لبخند بزن به هر اونچه که بهت انرژی میده.

به هر اونچه که گونه هاتو از هیجان سرخ می کنه.

ماسک رو اروووووووم اروووووووم بردار!یه نگاه تو اینه.همینه!!نشان ادمیت تو!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:33  توسط eli | 
 

از خانه که بیرون امد با خود زمزمه کرد:امروز یک روز ایده ال برای من است!

چند ماهی می شد که منتظر چنین روزی بود.در تمام طول راه با خود فکر می کرد:

خانه را که برنده شدم بفروشم یا نه؟...با 300میلیون تومان می توانم یک خانه کوچک و

یک مغازه بخرم؟شاید هم بتوانم یک اتومبیل بندازم زیر پایم...!اره.باید بفروشمش!!

به دکه مطبوعات که رسید یک روزنامه خرید و صفحه5 (محل درج اسامی برندگان

مسابقه بزرگ) را نگاه کرد و وقتی اسم خودش را میان برندگان ندید دست داخل جیبش

کرد و یک اسکناس 500 تومانی را که اخرین پولش بود به دست گرفتو سوار تاکسی

شد تا زوووووووووووودتر به محل کارش نجاری برسد!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:58  توسط eli | 
 

ان بالا که بودم فقط 3 پیشنهاد بود.اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد.

خوشگل و پولدار.قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم.

تنها اشکالش این بود که زنم در 43 سالگی سرطان می گرفت.قبول نکردم!!

بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند:پاریس.خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس.

قرار بود 2 دختر 2قلو داشته باشیم.اما وقتی گفتند یکی از انها 9 سالگی در

تصادفی کشته می شود گفتم حرفش را هم نزنیییییییییییییییییید!!

بعد قرار شد کلودیا زنم باشد.با 2 پسر.قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم.

.توی دخمه ای عینهو قبر.اما کسی سرطان نگیرد.کسی تصادف نکند.قبول کردم!!!

حالا کلودیا مدام می گوید خانه نور کافی ندارد.بچه ها کفش و لباس ندارند.یخچال خالی است!

اما من اهمیتی نمی دهم!می دانم اوضاع می توانست بدتر ازاین هم باشد!خیلییییییییی بدتر!

کلودیا اما این چیزها را نمی داند.بچه ها هم نمی دانند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:47  توسط eli | 
 

یا علی!سال هاست که اشک می ریزیم و بوسه می زنیم و نوحه و ندبه مان

نرسیده به گوش فلک که گوشواره بر گوش هامان شده و لیک نیک نمی دانیم

بر چه می گرییم و از چه می نالیم!

یا علی!ما غمگین دردهای خویشیم که درد تو و دانستن من؟

اشک ما اشک غم های کهنه ما است.درد تو اما به زندگی وشیعه بودن تازگی بخشید.

یا علی!به من بیاموز که درد تو درد عظیم روح بزرگ تو درد زخم شمشیر نبود!

به من بگو که درد شمشیر مرد شمشیر را ازرده نمی کند.

درد تو این بود که شیعه ات تو را نمی فهمید!!

یا علی!این فهم را ازمن دریغ مدار که اشک اگر برپایه فهم نباشد تنها کویردل را شوره زار می کن.

یا علی!نمی دانم می دانی که چه بزرگ می شود دل و چه کم می شود غم و چه توانی

جان ناتوان را تازه و زنده  می کند و حی و احیا می شود ادمی و بی دلیل نیست که

شب های احیا *(مولای یا مولا)* ورد زبان است یا مولا!

نمی دانم یا علی.نمی دانم چه سری است در این کلمه غریب.

در این مولا نمی دانم چه سحری است در این چهار حرف که چهار چهار بار بلکه

صدها بار فزون تر ادمی را به عرش می برد و به اوج می کشاند و جان می بخشد.

یا علی!من را توان ان ده که به جان این کلمه را تا عمر هست و نفس

بازگویم که امیدم می دهد و نا امیدم نکن مولا!!!

 

بیایید قدر شب های قدر رو بدونیم و همه برای هم دعا کنیم.

                            التماس دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:15  توسط eli | 
 

اینشتین راننده بسیار خوب و مورد اعتمادی داشت که همیشه همراهش بود.

او نه تنها راننده اش بود بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان می نشست

و به سخنرانی های علمی اینشتین با دقت گوش می داد و بیشترشان را حفظ میکرد.

یک روز اینشتین در حالی که می خواست برای سخنرانی به یک دانشگاه برود با

صدای بلند از راننده پرسید:چه کسی احساس خستگی می کند؟؟

راننده اش حس کرد که اینشتین خیلی خسته شده برای همین به او پیشنهاد داد انها

جای شان را با همدیگر عوض کنند و او به جای اینشتین سخنرانی کند و سپس

اینشتین به عنوان راننده او را به خانه اش بازگرداند.

عدم شباهت انها مسئله مهمی نبود چون اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و

به دلیل این که کسی عکس های زیادی از او ندیده بود در دانشگاهی که برای

سخنرانی می رفت کسی او را به قیافه نمی شناخت!!

اینشتین قبول کرد اما کمی نگران بود.اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از

راننده اش پرسیده شود او چه پاسخی خواهد داد؟؟؟

به هر حال سخنرانی به خوبی انجام شد ولی تصور اینشتین درست از اب در امد!!

دانشجویان در پایان سخنرانی راننده سوالات خود را مطرح کردند.

در این موقع راننده با زیرکی گفت:سوالت به قدری ساده هستند که حتی راننده من

نیز می تواند به انها پاسخ گوید!

سپس اینشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالت پاسخ داد و این مسئله

باعث شگفتی ودانشجویان شد.ا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:36  توسط eli |